دلツ

در زمستان هم اگر بخندی درخت انارم شکوفه می دهد ツ

دلツ

در زمستان هم اگر بخندی درخت انارم شکوفه می دهد ツ

رویا پیشده برو سر درست منم رفتم سر کارم :|

  • asra ツ..
کاش سردبیر مجله ادبیات بودم و 
در هر سری از مجله ها از تو میگفتم 
از تو که...
" حالم دگرگون میکنی"
راستی  جانِ من 
سری آخر به تاریخ2/10 منتشر شد

+شکوفه اناری:)



  • asra ツ..

تقریبا 5 یا 6 سال پیش بود که با دوستان محترم رفته بودم دانشگاه با دوستان محترم که میگم یه اکیبی بودیم برا خودمون که داخل پارانتز بگم که الان تقریبا از هیچ کدومی خبری ندارم نمیدونم چی شد که دیگه نه خبری گرفتم نه خبری گرفتن پارنتز بسته ... داشتم میگفتم داشتیم بر میگشتیم از دانشگاه که وسطای راه یادمه ساعت سه بود و ما همچنان پر از انرژی و خنده که کلا اون روز پر از خنده بود برامون که من هی تاکید میکردم بچه ها دیگه بسه خنده یه بلایی سرمون میادا ... آخر سر شد آنچه که نباید میشد و ما که 6 نفر بودیم و صندلی ها رو به ترتیب و دو تا دوتا تسخیر کرده بودیم و به پیشنهاد من داشتیم بلوتوث بازی میکردیم و تبادل اطلاعات میکردیم و ریز ریز میخندیدیم :|( اون موقع ها هنوز گوشی دکمه ای بود آخر معتاد شدن بهش همین بلوتوث بود :|) ... که یکی از همکلاسی های پسر کلاسمونم که همش برامون سوال بود که موهاش چرا همیشه بلند و به هم ریخته اس و انگاری رنگ سفیدی زده بود سرش:| ... صندلی جلوی ما خوابیده بود و همچنان سرش از تنش جدا شده بود که چسبیده بود به شیشه اتوبوس:| بگذریم ... و بقیه مسافرا هم به همین منوال خوابیده بودن که وسط راه هم بادی شدید بود که اتوبوس رو تکون میداد و سرعتش رو میگرفت و شیشه جلوی اتوبوس ترک داشت که یدفعه که ما سرامون پشت صندلی های اتوبوس مخفی شده بود صدای یا ابوالفضلو ترمز و رو شنیدیم و شیشه های تکه تکه شده که یدفعه پرت شدن داخل اتوبوس و همه زخمی شدن جز ما:|

و در این حین وقتی بلند شدیم دیدم بله شیشه جلو رو باد ترکونده و پخش اتوبوس کرده اونم با سرعت و وقتی پیاده شدیم همه ناله میکردن و و وقتی چشممون به همکلاسیمون افتاد که اون طوری خوابیده بود و شیشه های که هنوز تو گوشش بود و نور خورشید میخورد و برق میزد و عین دیونه ها این طرف اون طرف رو نگاه میکرد زدیم زیر خنده :|( حالا فاز انسان دوستی بر ندارین که چرا خنده خب اگه هر کس دیگه ای هم جای ما بود میخندید و به کسی مربوط نیس:|) تا این که یه اتوبوس دیگه از راه رسید  اما جا نداشت و خلاصه به اصرار راننده ما رو سوار کرد که دو نفر از آقایون بلند شدن و به ما گفتن این صندلیا 4 نفره هستن و مام عین خنگا که ندونستیم چی بگیم بغل هم نشستیم و چهار نفر توی دوتا صندلی جا شدیم :| ( دیگه نمیگم چقد خندیدیم که گفتیم باشه و نشستم چون زشته :|) .... خلاصه همیشه تکنولوژی بد نیس اینم درس امروز:))))

  • asra ツ..
زن که شاعر میشود
یعنی
یک چیزی سرجایش نیست؛


شاید عشق
شاید زندگی 
شاید تو

+ لیلا مقربی
  • asra ツ..
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • asra ツ..

"آخه روی میز اتو هم جای نشستن بود ؟ تو عقل نداری؟"


+این جمله ای هست که زیاد میشنوم این روزا ... اما هر چی که فکر میکنم میبینم نه جای نشستن نبود چون شکست... اما خب خسته بودم آدم خسته چه میفهمه میز اتو یا صندلی :|

+عقل نداریم راحتیم خب ...اینایی که دارن به کجا رسیدن؟:|

  • asra ツ..

یه چی یادم افتاد اونم این که وقتی سال داشت نو میشد گریه ام گرف آغا اومدم وسط این گریه برا چند نفر دعا کردم خواستم از این تریبون اعلام کنم که دعا کنین دعام برعکس نشه وگرنه یازیق شدین رفته:)))

++ این روزا خسته ام اما یه هدفی پیدا کردم وامیدی به دست آوردم که حال خستگی رو گرفته^_^

  • asra ツ..

اومدم وبم تو سال جدید دیدم یکی نوشته عیدت مبارک صد سال به این سال ها 

و اونی که این پیام رو گذاشته بود چنگیز سبیل بوده و من خوندم پسر خط خطی:|

و تااااازه رفتم وبش کامنت گذاشتم خیلی ممنون سال نو شمام مبارک :||||||||||||||||||||

خدایا از چه بهر ؟:(((

همش تقصیر چنگیز سبیله ها ننوشته آبوی بزگ تا منم قاطی نکنم عه:|

+ های های های :(

  • asra ツ..
یادمه که تو بلاگفا سر به سر بچه ها میزاشتم و این آبو هم هی میومد ازم غلط املایی میگرفت نکه غلط املایی داشته باشمااااااااااا نه!!!... اشتباه تایپی: دی
در این میان یه نفر هم اضافه شد به اسم آقاقی مهدیان که غلط تایپی گرف:|... خلاصه رفتیم وبش که مشاور بود مطالب مربوط به اعصابو روان که به ما مربوطه نمیشه میزاشت : دی
و خلاصه مشاوره دادن ما هم گل کرده بود برا خودمون شده بودیم اوستایی:))... تا این که گندم رو دیدیم هی تو وب این آقای مهدیان با هم حرف میزدیم ... مثل این که زورمون میمومد بریم وب هم :|... خلاصه من پای شیطون رو شکستم رفتم بله گندم نگو گَنده دماغ بگو به همین برکت مودم قسم: دی
خلاصه تو این وسط مسطا سونامی اومد و همو گم کردیم و بعدا پیدا کردیم و دیدیم گندم سمنو به دست شهرو دنبالمون میگرده :|... تازه میخواست سمنو بدم دوست شه باهام اما من زیر بار دوستی با رشوه نرفتم از بس دلم پاکه :|... اما هدفم از گفتن همه اینا اینه که بگم گندم بانو مگه میشه دوستایی مثل تو رو فراموش کنم وقتی اون همه سر به سرتون میزاشتم اما خب ... زمانه میگیرده و آدما رو بدون این که بخوان تغییر میده ... بدون این که بخوان میبینن شدن یکی که خودشونم نمیشناسن کیه :)

+ میشه به همون خدایی که گفتی هوامو داشته باشه بگی .... نه هیچی شاید یه روز خدا رو دیدم و خودم گفتم 

  • asra ツ..

یعنی الان سال 96؟:|

+ کی به سال 96 رسیدیم؟:|

  • asra ツ..